قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1155

تاريخ الفي ( فارسى )

امير المؤمنين هر جا كه خواهد جاى او قرار دهد . سليمان گفت : قاتله اللّه ! چه باوفاست . اگر كسى تربيت كند بايد چنين كسى را تربيت كند . در اين اثنا يكى از حاضران مجلس گفت يا امير المؤمنين اين‌چنين مرد زبان‌آور را بايد كشت . يزيد متوجّه آن شخص شده گفت : اين كيست ؟ گفتند : اين فلان بن فلان است . يزيد گفت : به خدا كه مىگويند موى مادر او گوش او را نمىپوشيد . سليمان از شنيدن اين سخن بىاختيار به خنده آمد و او را خلاص كرده و مىخواست كه او را ديوان خود سازد و عمر عبد العزيز ، سليمان را از اين عمل مانع آمده گفت : امير المؤمنين مگر مىخواهد احياى رسوم حجّاج كند كه وى را ديوان خود مىسازد ؟ سليمان گفت : من هرچند احوال او را تفحّص كردم در سر كار حجاج يك درهم و دينار خيانت نداشت . عمر عبد العزيز گفت : يا امير المؤمنين از اين‌كه او يك حبّه خيانت نكرده چه مىشود ؟ ابليس نيز در سر كار الهى خيانت نكرد ، امّا تمامى خلق را گمراه كرده و هلاك گردانيد . پس سليمان او را ديوان نساخت .